I keep asking myself how it is possible to live a normal daily life while what is happening in Iran is unfolding in front of our eyes. How is it possible that my colleagues talk about football, their weekends, their routines, as if nothing is happening, while I am standing among them trying to look like a normal person, trying to function, trying to breathe.
How can I continue when I see images of black plastic wraps covering thousands and thousands of bodies. People who speak my language. People who eat the same food. People who walk the same streets I once walked. People who share the same culture, the same memories, the same pain. Even if I did not agree with everything they believed or did, they are my people. How do I live a normal life while this is happening.
There is darkness. A blackout. Not only of the internet, but of humanity. I cannot call my loved ones. I cannot hear my cousin’s voice before six in the morning when I arrive at work. I cannot reassure anyone, and no one can reassure me. How do I tell people here not to worry, that my mother is fine, that she is holding on, that she is waiting to see a future. A good future for Iran. She is holding her breath for that day.
We have been here before. Many times. Every few years. Every decade. Iranians rise, and the response is mass killing. Another layer added to the history of Iran. Another scar added to the history of the world. I know Iran is not the only country suffering. I know authoritarian regimes exist elsewhere. But that does not lessen this pain. A regime that keeps half of the population hostage and brainwashes the other half, or at least part of it, to believe this is normal life. Like birds living in cages, fed by their keepers, convinced this is freedom.
How can a nation be quiet. How can other nations debate what to do while a government brutally kills its own people to stay in power, using the name of religion. A religion people are now questioning, rejecting, distancing themselves from. Not because they suddenly changed their faith, but because they refuse to let murder speak in the name of belief. This is not about Islam. It is not about Christianity. It is about humanity.
I watch leaders and representatives wearing clean clothes, attending meetings, continuing their daily lives, while horrifying images fill the news. They debate. They delay. They move on, because this is not their life, and they do not want to lose their comfort.
And then I ask myself the hardest question. How do you wake up every day and drive to work so early. Why do you carry all of this on top of your own suffering. On top of the loneliness of living in a country where your family is far away, where your friends cannot protect you or help you, where the only question people can ask is how are you doing.
I do not know how to answer that question. I do it because I have to. Because we keep living. Because we survive. Because we are human. And sometimes, survival itself feels like selfishness.
And this is while I carry my own doubts. I argue with myself every day as I watch what is happening here in the United States. A Constitution that feels like it is melting, deforming in front of my eyes. An administration drifting toward a version of religion it believes to be superior, while the signs of autocracy grow louder and more visible, here and now. And in the middle of all this, I find myself hoping that this same system, this same fragile and trembling structure, will somehow save my Iranian hostages. That it will stand for what it once promised. That it will not fail again.
یک روز عادی در تبعید، وقتی ایران میسوزد
مدام از خودم میپرسم چطور ممکن است زندگی روزمرهای عادی داشته باشم، در حالی که آنچه در ایران میگذرد جلوی چشم ما در حال وقوع است. چطور ممکن است همکارانم درباره فوتبال، آخرهفتهها و برنامههای روزانهشان حرف بزنند، و من میان آنها ایستاده باشم و تلاش کنم شبیه یک آدم عادی به نظر برسم، تلاش کنم کار کنم، تلاش کنم نفس بکشم.
چطور میتوانم ادامه بدهم وقتی تصویر پلاستیکهای سیاه را میبینم که هزاران و هزاران پیکر را پوشاندهاند. مردمی که زبان مرا حرف میزنند. همان غذا را میخورند. در همان خیابانهایی راه میروند که من روزی در آنها قدم زدهام. همان فرهنگ، همان خاطرهها و همان درد را دارند. حتی اگر با همه باورها یا رفتارهایشان موافق نبودهام، آنها مردم من هستند. چطور میشود زندگی عادی داشت وقتی اینها در حال رخ دادن است.
تاریکی هست. خاموشی. نه فقط خاموشی اینترنت، بلکه خاموشی انسانیت. نمیتوانم با عزیزانم تماس بگیرم. نمیتوانم قبل از ساعت شش صبح، وقتی به محل کار میرسم، صدای پسرعمویم را بشنوم. نمیتوانم به کسی اطمینان بدهم و کسی هم نمیتواند به من اطمینان بدهد. چطور به مردم اینجا بگویم نگران نباشید، مادرم خوب است، دارد دوام میآورد، منتظر است آینده را ببیند. آیندهای خوب برای ایران. نفسش را نگه داشته تا آن روز را ببیند.
ما این مسیر را قبلاً هم رفتهایم. بارها. هر چند سال یکبار. هر دهه. ایرانیها بلند میشوند و پاسخ، کشتار جمعی است. لایهای دیگر به تاریخ ایران اضافه میشود. زخمی دیگر به تاریخ جهان. میدانم ایران تنها کشور گرفتار نیست. میدانم رژیمهای اقتدارگرا در جای دیگری هم وجود دارند. اما این درد را کم نمیکند. حکومتی که نیمی از جامعه را گروگان گرفته و نیم دیگر، یا دستکم بخشی از آن را، شستوشوی مغزی داده تا باور کنند این زندگی عادی است. مثل پرندههایی در قفس، که توسط نگهبانانشان غذا داده میشوند و قانع شدهاند این آزادی است.
چطور یک ملت میتواند ساکت باشد. چطور ملتهای دیگر میتوانند درباره اینکه چه باید کرد بحث کنند، در حالی که حکومتی برای ماندن در قدرت، مردم خودش را بیرحمانه میکشد و نام دین را بهانه میکند. دینی که حالا بسیاری آن را زیر سؤال میبرند، پس میزنند و از آن فاصله میگیرند. نه به این دلیل که ناگهان ایمانشان تغییر کرده، بلکه چون نمیخواهند قتل و جنایت به نام باور حرف بزند. این موضوع اسلام نیست. مسیحیت نیست. موضوع انسانیت است.
میبینم رهبران و نمایندگان با لباسهای تمیز در جلسات حاضر میشوند و به زندگی روزمرهشان ادامه میدهند، در حالی که تصاویر هولناک اخبار را پر کرده است. بحث میکنند. تعلل میکنند. عبور میکنند. چون این زندگی آنها نیست و نمیخواهند آسایششان را از دست بدهند.
و بعد سختترین سؤال را از خودم میپرسم. چطور هر روز اینقدر زود بیدار میشوی و به محل کارت میروی. چرا همه اینها را روی رنج خودت حمل میکنی. روی تنهاییِ زندگی در کشوری که خانوادهات کنارت نیستند، که دوستانت نمیتوانند از تو محافظت کنند یا کمکی بکنند، جایی که تنها سؤالی که میشنوی این است که حالت چطور است.
نمیدانم چطور باید به این سؤال جواب بدهم. این کار را میکنم چون مجبورم. چون زندگی ادامه پیدا میکند. چون زنده میمانیم. چون انسانیم. و گاهی، خودِ زنده ماندن شبیه خودخواهی است.
و این در حالی است که خودم پر از تردیدم. هر روز با خودم جدل میکنم وقتی میبینم در ایالات متحده چه میگذرد. قانون اساسیای که انگار جلوی چشمم در حال آب شدن و تغییر شکل است. دولتی که بهسمت نسخهای از دین میرود که در باور خودش برتر است، و نشانههای استبداد هر روز بلندتر و آشکارتر، همینجا و همین حالا، خودشان را نشان میدهند. و در میان همهی اینها، خودم را در حال امید بستن میبینم به همین سیستم، همین ساختار لرزان و آسیبپذیر، که بتواند گروگانهای ایرانی مرا نجات دهد. اینکه به آنچه روزی وعده داده بود بایستد. و اینکه یکبار دیگر شکست نخورد.