با تأسف باید گفت فساد فکری عمیقی در جامعه ایرانی، چه در داخل و چه در خارج از کشور، ریشه دوانده است. گذر زمان ما را چنان درگیر روزمرگی و قضاوت کرده که دیگر نمیدانیم از کِی اندیشههایمان دوپاره شد؛ از کِی یاد گرفتیم دو چهره داشته باشیم یکی برای نمایش، و یکی پنهان در درون
سؤال مشترک من و بسیاری دیگر این است: چرا به اینجا رسیدیم؟ و شاید پاسخ روشن و واحدی هرگز وجود نداشته باشد
سالهاست از خانواده، دوستان و وطن دورم. تنها ارتباطم با آن جهان، پستها و نوشتههایی است که گاه از آشنایان و گاه از غریبهها میبینم. هر بار که میخوانم، میان تعجب، اندوه و حیرت میمانم. عدهای مؤدبانه و عدهای با پرخاش به اندیشهام حمله میکنند؛ و من نمیفهمم چگونه به خود اجازه میدهیم خویش را روشنفکر بنامیم اما تحمل اندیشهی متفاوت را نداشته باشیم
نمیخواهم به گذشتههای دور برگردم؛ همین یکیدو سال اخیر کافیست تا نشانهها را ببینیم. روزی که مردی که برخی از ایرانیانِ مهاجر او را ناجی ایران میدانستند برای بار دوم نامزد ریاستجمهوری آمریکا شد، جماعتی کوچک اما پرادعا از ایرانیان خارج از کشور، با شور و شعف، پیروزی او را آرزو کردند. آنان که گمان میبردند از سیاست و دنیا باخبرند، در حالیکه ذهنشان سالهاست به فرمان «بله قربان» و «چشم قربان» خو گرفته، از او چهرهای منجیگونه ساختند
هر بار که من در صفحهام نگرانی یا انتقادی نوشتم، به خشم آمدند. سعی کردند مرا قانع کنند که او بهترین گزینه برای ایران و جهان است؛ مؤدبانه هشدار دادند که سکوت کنم و حرف نزنم
اینجاست که فساد فکری چهره نشان میدهد
ما ملتی هستیم که دهههاست زخم بر زخم خوردهایم. از کودکی تا پیری شاهد تلخترین فصلهای تاریخمان بودهایم، اما هنوز هم همان اشتباهات را با ظاهری تازه تکرار میکنیم. از زاویهای نگاه میکنیم که برایمان تعیین کردهاند و باز تکرار میکنیم: «استاد»، «پادشاه»، «بزرگ»، «خانم»، «آقا» — بیآنکه بفهمیم تقدیس کور، همان آغاز سقوط است
حتی کسانی که زمانی برایشان احترام عمیق داشتم و آزادیخواهیشان را میستودم، امروز با چهرهای دیگر ظاهر شدهاند. و این، نشانه همان بیماری کهنه است: ناتوانی در تشخیص درست از غلط، و ناتوانی در پذیرش خطا
چطور است که وقتی در ایران مذهب ابزار سرکوب است، در غرب همان تحجر را با چهرهای جدید بازتولید میکنیم؟
اسلامستیزی کور و نفرتپراکنی در میان بعضی از قشرهای بهظاهر فرهنگی، به همان اندازه خطرناک است که تعصب مذهبی در ایران. اگر فردی مسلمانزاده باشد حتی آزاداندیش و خردمند ، باز هم بر او مهر بیاعتمادی میزنیم. این همان ذهن بیمار است که فقط لباسش را عوض کرده
نمونهاش همان جوانیست که مردم نیویورک به شهرداری برگزیدند. ما نیز، همچون سیاستپیشگان مغرور، او را با قضاوتهای کور رنگ زدیم. تحصیلکرده، مؤدب، با خانوادهای آبرومند، اما در ذهن ما آلوده به پیشفرضها و ترسها
ذهنی که باور دارد موفقیت فقط سهم زرنگها و متقلبان است، انسان درستکار را همیشه سادهلوح میپندارد
همین است که بیاعتمادی، چشمان ما را کور کرده و روشنفکران ما، با همه آگاهیشان، هنوز مانند همان تودهی ناآگاه میاندیشند
در پایان، هدف من نه سرزنش است و نه خشم.
فقط آرزو دارم ذهنهایی که سالها زیر گرد و غبار قضاوت و پیشداوری دفن شدهاند، کمی هوا بخورند. میدانم امید واهی است؛ میدانم خیلیها باز لبخند میزنند و در دل میگویند: «باز هم او نمیفهمد.»
اما من نمیخواهم کسی را قانع کنم — فقط میخواهم یادآوری کنم که اگر از نژادپرستی بیزاریم، اگر از تعصب مذهبی در رنجیم، نباید همان نفرت را با نامی جدید و ظاهری روشنفکرانه تکرار کنیم
فساد فکری از همان لحظه آغاز میشود که به خودمان حق میدهیم نفرت را توجیه کنیم، یا تبعیض را در پوشش آزادی پنهان سازیم.
ما سالها قربانی این دور باطل بودهایم — قربانی ذهنهایی که خود را منجی میپنداشتند
آزادی، انسانیت و روشنفکری، نه در شعار، که در شجاعت دیدن اشتباهات خود معنا پیدا میکند
نه راست، نه چپ، نه مذهبی، نه ضد مذهب تنها انسانی که هنوز میتواند بیقضاوت بیندیشد، بشنود، و بفهمد
